پست دویست و بیست و چهارم

سال 2005 بود. خونه ی مرحوم مادرجونم بودیم. قرار بود دنیا به پایان برسه! قضیه خیلی جدی بود، اینقدر جدی که حتی مامانم بهم گفت دیگه تقلا کردن فایده ای نداره...

اما من تازه زایمان کرده بودم! پسر کوچولوی زشتمو بغل کردم و دویدم لباسای سایز صفر و جوراب کوچولوش رو تنش کنم و از اونجا برم. پسرم خواب بود، آروم آروم. چسبونده بودمش به خودم و هیچ جوره حاضر نبودم جداش کنم. اینقدر عاشقش بودم... اینقدر برام عزیز بود که فک میکنم حسی که تابحال بش داشتم به نسبت اون عشق عظیمی که حس میکردم هیچی هیچی هیچی نیست...

از صب که هی یاد خواب دیشبم میفتم، با اینکه روز کلافه کننده ای داشتم و ارباب رجوع از سر و کولم بالا میرفت، اما ناخودآگاه یه لبخند میشینه گوشه ی لبم و با نگاه کردن به شکم قلمبه م آروم میشم...

یک و نیم ماه دیگه باقی مونده. یک و نیم ماه پر از استرس. خدایا پسرمو به تو سپردم...

 

پ ن: فک کنم دیدن این خواب بی ارتباط با خوندن ترجمه ی قرآن و توصیف روز قیامت نباشه!

/ 6 نظر / 31 بازدید
سامورایی

سلام. واقعن باید بهت تبریک بگم که با وجود مشغله‌ی کاری و بارداری و سختی این روزایی که داری باز هم وبلاگتو فراموش نکردی [چشمک] امیدوارم کنجد به زودی به دنیا بیاد و دنیا رو برات زیباتر کنه. یادت نره عکسشو بذاری ها... [لبخند]

قارقاری

ایشالا یک کنجد سالم و سلامت بدنیا میاری عزیزم[قلب]

کوتلاس

هیچ لذت و شعفی توی دنیا با نگاه کردن به دست و پای ریزه میزه ی یه بچه تازه بدنیا اومده نمیتونه برابری کنه!

رضا

جاااااااننننننننن!!!!!!!!!! به میلادی خواب می بینی مادر جان؟؟؟!!!!

مضراب

شمارش معکوس دیگه کم کم شروع شده گمونم :))